تبلیغات
سایت علمی ، سرگرمی ، پزشکی ، خواندنی ، تفریحی ، تبلیغی « نیاز روز » - مطالب دکلمه های بسیار زیبا
 
خوشبختی از آن كسی است كه در پی خوشبختی دیگران باشد .

فقر

نوشته شده توسط :البرز محبی
سه شنبه 22 تیر 1389-08:02 ق.ظ

                                                             
ادامه مطلب

دنبالک ها: فقر 

اندر حکایت فاتولک وکاسه پشت

نوشته شده توسط :البرز محبی
دوشنبه 7 تیر 1389-03:21 ب.ظ

اندر حکایت فاتولک و کاسه پشت

 

آورده اند که در روزگارانی نه چندان دور در همی بلاد در سپیده دمی گرم از ایام تابستان دو صیاد یکی پیر و متاهل و دیگر خام و عذب خسته از نیش آفتاب و ریش دل از درد ایام نامراد ، در طلب کسب روزی و فرو کردن گوشت چرب و نمک خورده مرغکان بجای باد اندر روده اولاد مادر مرده ، قصد نخجیری در سرزمینی تمبی نام کرده بدانجا رهسپار شدند . در میانه راه این دو از کنار کارگاهی گذشتند که در میان آن ستونی بلند وجود داشت که از بیخ در آتش می سوخت و از سر در دود مفقود ، آن صیاد که سالیانی را بیش از رفیق عذب خود در طلب مال دنیا سیر بلاد کرده بود باد به غبغب اندر کرده و بانگ بر آورد که : ای رفیق شفیق حال ترا از آنچه در این مکان می گذرد مطلع خواهم نمود . در اینجا ریگهای بستر رودخانه تمبی را در هم کوفته در قیر مذاب اندود کرده تا کیمیایی بدست آید آسفالت نام و بدین سبب راههای صعب العبور و هم سهل العبور شهر را بدان گونه که آب در اعماء و احشاء مسافرین اتول های شهری نجنبد تا وصول به مقصد بیالایند و آسفالت کنند . آن عذب وی را گفت حال که با این گفتار وزین و پر مغز خود راه را بر ما هموار و اندک نمودی بگو از چه این مکان جهت خفت صید اختیار نمودی تا لطف سخن در حق من تمام کنی . صیاد پیر وی را گفت برویم

تا هدف از اینکه خود و تو را بدین راه ؟آوردم بر تو عیان دارم چرا که آب خود گواهی است بر انچه گفتم . آن صیادان طی طریق کرده تا به رودی رسیدند که آب آن نه سبز بود و نه سیاه و هیچ نشان از آبهای معمولی در آن مشهود نبود . صیاد پیر آن عذب را گفت در این رود غلظتی از پساب بی بیان و کمی لم و چشمه شداد و غیر وارد می شود و عقل سلیم چنین می انگارد که بدین سبب هیچ جنبنده ای از ان نیاشامد در خنکای آن نیاساید مگر آنکه زان پس ملک الموت را ملاقات کند ، اما جنانچه خواهی دید در اینجا ماهیانی هست که سالیان دراز در سوراخ سمبه های آن منجمله چاه فرنگی و چاه پل شکسته و غیره روزگاری بس نیک و با حال دارند ، و نیز مرغکانی که این مکان را مامن خویش ساخته هر روز از این آب می نوشند و خم به ابرو نیاورند مگر شب هنگام که از بهر خواب . با این حساب اگر ما روزی چند قطعه از این مرغان و ماهیان بدام انداخته در ماهی تابه طبخ نموده و دود دل بدانها فرو نشانیم هم قوتشان در لاشمان خواهد نشست نیز شاید در آنده به جهت قوت فراوان این گوشت ترا فرزندی پدید آید تنومند تا عصایت شود به وقت زوال . علی ایحال آن دو دامی از بهر ماکیان و دامی از بهر ماهیان در بر و بحر بگستراندند و خود در کیم سایه جازی نشستند و چشم امید به در اقبال پر ( خیره ) نمودند . تا ساعتی بگذشت و صیاد پیر جهت قضای حاجت از کمینگاه بدر آمد و در پس سنگی فرو رفت در این هنگام به ناگاه نجوایی بشنید غیر از صدای آدمیان که وی را حضور دیوان و پریان رودخانه ترسی اندک پدید آورد لیکن بد ان جهت که وی از فلانیان می بود . رخت ترس از تن بدر آورده برای رویت صاحب صدا از پس سنگ سرک کشید . و در اینجا بود که بوالعجب چیزی در برابر دیدگان خود یافت . پس زبان بر دندان گزید تا بلکه آنچه می دید بر دیده به عقل تثبیت کند . در میان آب کاسه پشتی پیر ، سنگین پشت را بر سنگی کشیده بود و با فاتولکی
( نوعی کبوتر ) تشنه و زخم خورده نجوا می کرد . کاسه پشت : سالها پیش با یار خود در پایین دست این رود آنجا که آخورخوش نام  داشت می زیستم در آن سالها آدمیانی بودند که به کنار برکه ما می آمدند و می نوشیدند و بسبب آنچه نوشیده بودند ساعتی شاد بودند و در آخر هم هر آنچه توشه با خود داشتند و می شکستند و غمگین و خسته رهسپار می شدند . روزی برای یافتن ریشه گلی زیبا برای تقدیم به جفت خود از برکه دور گشتم که ای کاش باله هایم می شکستن و نمی رفتم چرا که در بازگشت آب رود خونین و رود دلم را پخش و پاشیده بر سنگی یافتم در حالی که کاسه اش بدست نامحرمان می غلتید . از انجا بود که بار سفر بر بسته موطنم را با همه خاطرات دلدار گذاشته ترک دیار نمودم تا پس از مدتها طی طریق بدین دیار رسیدم و سالهاست که تنها و بی یار و همنشین در میان این چاه که آدمیان آن را چاه فرنگی می نامند صبح تار را به شب تیره وصل می نمایم . حال تو که پرنده ای تیز پر می باشی و از آسمان بر خاک و احوال روزگار و مردمانش نظاره می کنی بر من آنچه دیده ای فاش گوی که از قدیم گفته اند : تا میان تخم هستی از غم دوران چه باک      واله خوش باش چون روزی برندت سوی لاک فاتولک : ای کاسه پشت مفلوک بخت برگشته می دانم که تو را در این سالها الام بسیار در بدل نشسته است چنانکه که سبوی اشکت لحظه لحظه همچون کاسه گدایان ساکن بر روی پل فاضلاب مرکز شهر پر می شود ، البت این یکی از اشک و آه دل عاشق دلمرده و آن یکی از نای جیب مردمان ساده و بی نوا . حال تو نیز بشنو احوال مرا که این نیز خود فرشی است باقته شده بر تمدار دل خونین من : دو سال پیش پدر و مادرم در کنار میدانی و میان سایه سار درختچه روئیده در بلواری از خیابانهای شهر یکدیگر را دیدند و پسندیدند و همان جا لانه ای از بهر خود ساختند و زیستن آغاز نمودند . اما از انجا که دست تقدیر سرنوشت دیگری را برای آنها رغم زده بود درست زمانی که فرزندانشان بدنیا آمدند در یک بعد از ظهر شوم درب منزلی در شهر باز ماند و گاوان تنومند نژدی و بزهای افغانی که بوی علف بلوار آنها را مست کرده بود به خیابان سرازیر شدند و انچه آدمیان بی نوای دیگر طی روزها و ماه کاشته و آبیاری کرده بودند در طرفه العینی توسط آن گاوهای بیخیال و بزان ایستاده بر دو پای عقب روف و روب شد ، منجمله درختچه کوچک مسکن ما که گاوی بدان کتیه داد و آن را در هم کوفت و شکست و پدر تنها توانست یکی از ما را نجات دهد و آن من بودم و دیگر فرزند را که مادر می خواست از این مهلکه برهاند با خود وی در اتصال سیمهای برق لابلای شاخه های درخت درگشتند . خلاصه پدر در هر صورت مرا از آنجا دور نمود و خود برای نجات معشوق و فرزندش به محل حادثه بازگشت و بعد ها شنیدم تا روزها نمی توانست به جسد مادرم نزدیک شود چرا که سیمها اتصال بود و کسی بداد پدر نرسید تا سیمها را رها کند تا جسد که با بدنی در هم شکسته در میان سیمهای برق دار مرده بود بدست آید . اما در نهایت در ظلمات شبی غمگیم باد بدن دلدار پدر را از روی درخت بذری افکند اما به روایت پدر ؛ همین که می خواستم خود را به او برسانم و اشک جانکاه بر جسدش بریزم دیدم هف ، هش ده سگ ولگرد شب رو چون تیر از چله کمان رهیده از راه رسیدند و جسد یار دریدند ، سگان ولگردی که شبها تا سحر سر تا سر خیابانها شهر شاد و شنگول از وفور اغذیه و اشربه طی می کنند ، اینک طعمه خود به دندانگرفته دور شدند و این پدر بود بر شاخه ای حیران و خیره به گرد پای سگان ولگرد . چه بگویم ای رفیق زار من پس پدر انچه توانست مرا دانه داد تا توانمند گشتم و خود فرتوت.پس از آن من نیز که می خواستم عصای دوران فرسودگی پدر باشم او را به محلی در زیر سقف پلی سینا نام بردم که آدمیان جهت تخمگذاری ما پرندگان ساخته اند و مدتی است خانه سالمندان پرندگان پیر است . و با خاطری آسوده او را انجا ساکن نمودم . چرا که گویند سالهاست این پل نیمه کاره مانده و سالیانی دیگر نیز شاید در وعده و وعید نمیه کاره بماند . پس جای پدر در انجا امن خواهد بود . پس با خیال راحت خود از پدر حلالیت طلبیده و در جستجوی اقبال بدینجا رهسپار گشتم . صیاد پیر که قضای حاجت را فراموش کرده و محزون به گفتگوی این ددان گوش می داد بی صدا نزد یار خود بازگشت و گفت زود دام برچین ، آن رفیق عذب وی را گفت از چه دام برچینم ، صیاد پیر او را گفت : اگر صید ما در خشکی این فاتولک مادر مرده و این کاسه پشت فرتوت است که دیگر حکایت ماهیان شناور در این آب چیزی خواهد بود که مرا یارای شنیدن آن نیست و ما را به همان که چون گذشته از بهر عملگی فلکه را پاتوق کنیم و مرغان عریان و ماهیان آماده بریان را از پشت ویترین حجره ها نظاره کنیم و پون بوی آن نیز همراه با بوی سبزیجات و فاضلاب جاری در سطح بازار میوه فروشان شامه ما را خواهد نواخت تا اینکه خود بخانه برسانیم و نان خشکی آغشته به دوغ گردانیم .  

 



دنبالک ها: اندر حکایت فاتولک وکاسه پشت 

شعر زیبای روز اول که به من گفتی « الف » را« با » را

نوشته شده توسط :البرز محبی
دوشنبه 10 خرداد 1389-08:57 ق.ظ

روز اول که به من گفتی «الف» را «با» را                   دل تو خون شد، تا یاد بگیرم «یا» را
اول از «آب» شروع کردی، یعنی نم نم                      
به من آموختی آموختن دریا را
 گفته بودی به من آیینه سه بخش است ولی           
سنگ صدبخش نموده است همین معنی را
«آب»، «بابا»، «نان»، افسوس درآورد آخر                  
زحمت آب و غم نان پدر بابا را
بین سی حرف، «الف» بود که سر بالا داشت             
که کلاهش بنهادند سر بالا را
قصد تعقید نداریم ولی معتقدیم                              
عارف آنست که بخواند ز «الف» ایما را
ما فقط مشق نوشتیم، نگفتند به ما                         
هیچگه فلسفه مشق نوشتن ها را
باز هم زنگ ریاضی و ریاضت کشیم                   
«جمع» خوب است، اگر حذف کنی «منها» را
ما گذشتیم، شما طفل دبستانی ها                         
علم یا ثروت؟ بنویسید انشا را
ولی اینبار بگویید که ثروت خوب است                          
به ریالی نخریدند چو علم ما را
ای معلم تو همان گوهر نامکشوفی                             
کیست پیدا کند این همه ناپیدا را
در پس تخته سیاه است ترا بخت سپید                        
اکتفا می کند این جمله ی ما دانا را
ای «اقبال» مبادا که مکدر سازد                                  قدر نشناسی تو قلب معلم ها را

 



دنبالک ها: اشعار بسیار زیبا 

شعر زیبای باید شیوه سخنم را عوض کنم

نوشته شده توسط :البرز محبی
شنبه 8 خرداد 1389-09:00 ق.ظ

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم


گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

باید كه قیچی چمنم را عوض کنم

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم

گفتی كه جامه ی كهنم را عوض كنم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض كنم

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود

باید تمام آن چه منم را عوض كنم

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست

وقتی كه شیوه ی سخنم را عوض كنم

مرگا به من كه با پر طاووس عالمی

یك موی گربه ی وطنم را عوض كنم

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم

عمری به راه نوبت خودرو نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد

روزی هزار بار فنم را عوض كنم

با من برادران زنم خو ب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم

دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم


ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کن



دنبالک ها: باید شیوه سخنم را عوض کنم 

گدای میلیاردر

نوشته شده توسط :البرز محبی
جمعه 7 خرداد 1389-08:50 ق.ظ

گدای میلیاردر!

 

        بود در كوچه ی ما كهنه گدایی، كه چهل سال در این كار پر از زحمت و كم سود نیاسود و تن خویش در اندیشه ی پی ریزی مستحكم این شغلِ گران قدر بفرسود و بسی تجربه اندوخت و ره و رسمِ گدایانه ی این شغل بیاموخت كه در رونق و در گسترش شغل شریفش ببرد راه به جایی!

 

     روزی این نابغه ی دهر، بگردید توی شهر و همی كرد تكاپوی و به اطراف و به اكناف و به هر برزن و هر كوی ، چپ و راست نظر كرد به آن سوی و پسندید سه تا نقطه ی پرآمد و شد را و سپس گشت روان جانب كاشانه و شد خرم و خرسند ز توفیق كذایی!

 

     بهر همكاری و همیاری و پی ریزی یك شركت بی پایه و سرمایه ی خود از پسر و دختر از همسر خود خواست كه هر یك زمحلات سه گانه بگزینند مكانیّ و گشایند دكانیّ و ببندند ره عابر و گیرند از او پول دو نانی و چو شد جمع ز اندوخته ها پول كلانی، سر هرهفته سپارند به بانكی به حساب وی ، تا او سر فرصت همه ی پرسنل خویش رساند به نوایی!

 

     حال وی صاحب سرمایه و ویلا شده و شهره  و والا شده و مال چندین ده و پاساژ و جز این ها شده ؛ با دبدبه و كبكبه و ثروت قارون ، هنوزم كه هنوز است نداده است زكف، هیچ یك از آن سه گران مرتبه كانون تجاریّ و كنون چند نفر از نوه هایش به تلاشند كه از شركت وی ، شعبه ای ایجاد كنند توی هاوایی!

 

 

 



دکلمه بسیار زیبا عاشورا و اربعین حسینی

نوشته شده توسط :البرز محبی
جمعه 7 خرداد 1389-08:44 ق.ظ

در غروب عطش آلود، وقتی برق شقاوت خنجری آبگون بر حنجره آخرین شهید نشست، وقتی صدای شکستن استخوان در گوش سم‏ها پیچید و آنگاه که خیمه‏ها در رقص شعله‏ها گم شدند، جلادان همه چیز را تمام شده انگاشتند. هشتاد و چهار کودک و زن، در ازدحام نیزه و شمشیر، از ساحل گودالی که همه هستی‏شان را در آغوش گرفته بود، گذشتند. تازیانه در پی تازیانه، تحقیر و توهین و قاه‏قاهی که با آه آه کودکان گره می‏خورد، گستره میدان شعله‏ور را می‏پوشاند.

دشمن به جشن و سرور ایستاده است و نوازندگان، دست افشان و پایکوبان، در کوچه‏های آراسته، به انتظار کاروانی هستند که با هفتاد و دو داغ، با هفتاد و دو پرچم، با شکسته‏ترین دل و تاول‏زده‏ترین پا، به ضیافت تمسخر و طعنه و خاکستر و خنده آمده است.

زنان با تمامی زیورآلاتشان به تماشا آمده‏اند. همه را اندیشه این است که با فرو نشستن سرها بر نیزه، همه سرها فرو شکسته است.

اما خروش رعدگونه زینب‏(س)، آذرخش خشم سجاد(ع) و زمزمه حسین‏(ع)بر نیزه، همه چیز را شکست. شهر یکپارچه ضجه و اشک و ناله شد و باران کلام زینب جانها را شست و آفتاب را از پس غبارها و پرده‏ها به میهمانی چشم‏های بسته آورد.

چهل روز گذشت. حقیقت، عریان‏تر و زلال‏تر از همیشه از افق خون سربرآورد. کربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهید، خاشاک ستم را به بازی گرفت. خونی که آن روز در غریبانه‏ترین غروب، در گمنامترین زمین، در عطشناک‏‌ترین لحظه بر خاک چکه کرد، در آوندهای زمین جاری شد و رگ‏های خاک را به جنبش و جوشش و رویش خواند.

چهل روز آسمان در سوگ قربانیان کربلا گریست و هستی، داغدار مظلومیت‏حسین‏علیه السلام شد. چهل روز، ضرورت همیشه بلوغ است، مرز رسیدن به تکامل است و مگر ما سرما و گرما را به «چله‏» نمی‏شناسیم و مگر میعادگاه موسی در خلوت طور، با چهل روز به کمال نرسید.

اینک، چهل روز است که هر سبزه می‏روید، هر گل می‏شکفد، هر چشمه می‏جوشد و حتی خورشید در طلوع و غروب، سوگوار مظلوم قربانگاه عشق است. چهل روز است که انقلاب از زیر خاکستر قلب‏ها شراره می‏زند. آنان که رنج پیمان‏شکنی بر جانشان پنجه می‏کشید و همه آنان که شاهد مظلومیت کاروان تازیانه و اشک و اندوه بودند و همه آنان که وقتی به کربلا رسیدند که فقط غبار صحنه جنگ و بوی خون تازه و دود خیمه‏های نیم سوخته را دیدند، اینک برآشفته‏اند، بر خویش شوریده‏اند. شلاق اعتراض بر قلب خویش می‏کوبند و اسب جهاد زین می‏کنند. چهل روز است که یزید جز رسوایی ندیده و جز پتک استخوان کوب، فریادی نشنیده، چهل روز است استبداد بر خود می‏پیچد و حق در سیمای کودکانی داغدار و دیدگانی اشکبار و زنانی سوگوار رخ نموده است. اینک، هنگامه بلوغ ایثار است. هنگامه برداشتن بذری است که در تفتیده‏ترین روز در صحرای تف در خاک حاصلخیز قتلگاه افشانده شد.

اربعین است. کاروان به مقصد رسیده است. تیر عشق کارگر افتاده و قلب سیاهی چاک خورده است. آفتاب از پس ابر شایعه و دروغ و فریب سر برآورده و پشت پلک‏های بسته را می‏کوبد و دروازه دیدگان را به گشودن می‏خواند.

اربعین است. هنگامه کمال خون، باروری عشق و ایثار، فصل درویدن، چیدن و دوباره روییدن. هنگامه میثاق است و دوباره پیمان بستن. و کدامین دست محبت‏آمیز است تا دستی را که چهل روز از گودال، به امید فشردن دستی همراه، برآمده، بفشارد؟ کدامین سر سودای همراهی این سر بریده را دارد و کدامین همت، ذوالجناح بی‏سوار را زین خواهد کرد؟

اربعین است. عشق با تمامی قامت‏ بر قله «گودال‏» ایستاده است. دو دستی که در ساحل علقمه کاشته شد، بلند و استوار چونان نخل‏های بارور، سربرآورده و حنجره‏ای کوچک که به وسعت تمامی مظلومیت فریاد می‏کشید، آسمان در آسمان به جست‏وجوی همصدا و همنوا سیر می‏کند. راستی، کدامین یاوری به «همنوایی‏» و همراهی برمی‏خیزد؟

مگر هر روز عاشورا و همه خاک، کربلا نیست؟ بیایید همواره همراه کربلاییان گام برداریم تا حسینی بمانیم.



اشعار بسیار زیبا ی سخنرانی (آپ تو دیت )

نوشته شده توسط :البرز محبی
پنجشنبه 6 خرداد 1389-08:52 ق.ظ

                            

       پسرم، در معاونت، باید / «آپ تو دیت» بود و «روز آمد»
باید اول بدون سوخت و سوز / باخبر باشی از وقایع روز
به رئیس ات نگر به این نیت / كه به چی می دهد اهمیت
هرچه را دارد او علاقه به آن / بیشتر در همان زمینه بخوان
از فلان «میس» یا فلان «مستر» / تا به تركیب تیم منچستر
اند اندك تو با همین تدبیر / می شوی مرجع جناب مدیر
با دو صد كبر و با دو نخوت و فیس / می شوی دمخور جناب رئیس
می شوی صبح و عصر و وقت ناهار / هی مرتب به دفترش احضار
وقت صحبت، بكن به حد وفور / انگلیسی برای او بلغور
- حرف لاتین اگر كه پیش نبرد / عربی هم به درد خواهد خورد -

می كنند استفاده، اهل تمییز / اصطلاحات فلسفی، یك ریز
كلمات «قلنبه» در گفتار / دو سه تا محض احتیاط بیار
نكن اظهار فضل، جان پدر / كه شود حضرت رئیس، پكر
فی المثل، هی بگو: «شما ماهید / خودتان از قضیه آگاهید»
یا بگو: «واقفید اگرچه از آن، / محض یادآوری است، این سخنان»
یا كه: «من از شما گرفتم یاد / درس پس دادن است این، استاد!»
با همین حرف بی ستون و اساس / می كند غبغب رئیس آماس
كه: «بسا تخم ها گذاشته ام  / كه خودم هم خبر نداشته ام»
یا: «چه شاگرد خوب و دانایی / چه سری، چه دمی، عجب پایی»
محض ترمیم اعتبار خودش / می نشاند تو را كنار خودش
چه بسا با خودش، تو را سرتیر / ببرد دفتر جناب وزیر
كند از هوش و دانش ات تعریف / بعد از آن، سور و سات توست ردیف

 

ابوالفضل زورپی نصرآباد



دکلمه ی بسیار زیبا برای شروع سخنرانی بنام تسبیح خداوند تعالی

نوشته شده توسط :البرز محبی
چهارشنبه 5 خرداد 1389-08:39 ق.ظ

تسبیح خداوند تعالی

دوستان، آمده ام باز، كه این دفتر ممتاز، كنم باز و
شوم قافیه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبیح خداوند تبارك و تعالی كه غفور است و رحیم است، صبور است و حلیم است، نصیر است و رئوف است و كریم است، قدیر است و قدیم است. خدایی كه بسی نعمت سرشار به ما آدمیان داده، گهرهای گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهای عیان داده و توفیق بیان داده و اینها پی آن داده،‌كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشیم و زهر غم نخروشیم و زهر درد نجوشیم و تكبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم و بكوشیم كه تا از دل و جان شكر بگوییم عنایات خداوند مبین را.
آفریننده ی دانا و
خداوند توانا و مهین خالق یكتا و بهین داور دادار، كزو گشته پدیدار، به دهر این همه آثار، چه دریا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سیار.
خدایی كه خبردار
بود از همه اسرار، غنی باشد و غفار، شود مرحمتش یار، درین دار و در آن دار، به اخیار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدایی كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شیر بر و یال، به هر كار و به هر حال بود قبله ی آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ی احوال از او سایه ی اقبال به فرق سر آن قوم كه پویند ره خیر و نكوكاری و دینداری و هشیاری و ایمان و صفا و كرم و صدق و یقین را.
آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكیبایی و تدبیر
و توانایی و بینایی و دانایی بسیار كه با پیروی از عقل ره راست بپوییم و زهر قصه ی شیرین و حدیث نمكین پند بگیریم ونصیحت بپذیریم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكیمانه در این دارجهان عمر سرآریم كه از كرده ی خود شرم نداریم و ره بد نسپاریم و به درگاه خدا شكر گزاریم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدایت از سر لطف و عنایت كه زما خلق ندارند شكایت. به ازین نیست حكایت، به از این چیست درایت، كه ز حسن عمل ما به نهایت، همه كس راست رضایت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گیتی همه باشند ز ما راضی و خرسند و به توفیق الهی بتوانیم در این دار فنا زندگی سالم و بی دغدغه ای داشته باشیم و در آن دار بقا نیز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برین را.





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox