تبلیغات
سایت علمی ، سرگرمی ، پزشکی ، خواندنی ، تفریحی ، تبلیغی « نیاز روز » - مطالب داستان های زیبا
 
خوشبختی از آن كسی است كه در پی خوشبختی دیگران باشد .

چند داستان كوتاه و زیبا

نوشته شده توسط :البرز محبی
دوشنبه 18 مرداد 1389-05:49 ب.ظ

                           
ادامه مطلب

دنبالک ها: چند داستان كوتاه و زیبا 

داستان زیبای قورباغه ها

نوشته شده توسط :البرز محبی
دوشنبه 18 مرداد 1389-05:41 ب.ظ

                   
ادامه مطلب

دنبالک ها: داستان زیبای قورباغه ها 

داستان بسیار زیبای یک لیوان شیر حتماً بخوانید

نوشته شده توسط :البرز محبی
چهارشنبه 6 مرداد 1389-11:22 ق.ظ

                       
ادامه مطلب

دنبالک ها: داستان بسیار زیبای یک لیوان شیر حتماً بخوانید 

داستان جالب تاجر و خرید میمون

نوشته شده توسط :البرز محبی
چهارشنبه 30 تیر 1389-05:45 ب.ظ

                                        
ادامه مطلب

دنبالک ها: داستان جالب تاجروخرید میمون 

راه بهشت

نوشته شده توسط :البرز محبی
دوشنبه 7 تیر 1389-04:45 ب.ظ

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید

كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان

پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی

دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان

كرد: ?روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟?

دروازه‌بان: ?روز به خیر، اینجا بهشت است.?

- ?چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.?

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: ?می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.?

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه

مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در

دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 



اندر حکایت فاتولک وکاسه پشت

نوشته شده توسط :البرز محبی
دوشنبه 7 تیر 1389-04:21 ب.ظ

اندر حکایت فاتولک و کاسه پشت

 

آورده اند که در روزگارانی نه چندان دور در همی بلاد در سپیده دمی گرم از ایام تابستان دو صیاد یکی پیر و متاهل و دیگر خام و عذب خسته از نیش آفتاب و ریش دل از درد ایام نامراد ، در طلب کسب روزی و فرو کردن گوشت چرب و نمک خورده مرغکان بجای باد اندر روده اولاد مادر مرده ، قصد نخجیری در سرزمینی تمبی نام کرده بدانجا رهسپار شدند . در میانه راه این دو از کنار کارگاهی گذشتند که در میان آن ستونی بلند وجود داشت که از بیخ در آتش می سوخت و از سر در دود مفقود ، آن صیاد که سالیانی را بیش از رفیق عذب خود در طلب مال دنیا سیر بلاد کرده بود باد به غبغب اندر کرده و بانگ بر آورد که : ای رفیق شفیق حال ترا از آنچه در این مکان می گذرد مطلع خواهم نمود . در اینجا ریگهای بستر رودخانه تمبی را در هم کوفته در قیر مذاب اندود کرده تا کیمیایی بدست آید آسفالت نام و بدین سبب راههای صعب العبور و هم سهل العبور شهر را بدان گونه که آب در اعماء و احشاء مسافرین اتول های شهری نجنبد تا وصول به مقصد بیالایند و آسفالت کنند . آن عذب وی را گفت حال که با این گفتار وزین و پر مغز خود راه را بر ما هموار و اندک نمودی بگو از چه این مکان جهت خفت صید اختیار نمودی تا لطف سخن در حق من تمام کنی . صیاد پیر وی را گفت برویم

تا هدف از اینکه خود و تو را بدین راه ؟آوردم بر تو عیان دارم چرا که آب خود گواهی است بر انچه گفتم . آن صیادان طی طریق کرده تا به رودی رسیدند که آب آن نه سبز بود و نه سیاه و هیچ نشان از آبهای معمولی در آن مشهود نبود . صیاد پیر آن عذب را گفت در این رود غلظتی از پساب بی بیان و کمی لم و چشمه شداد و غیر وارد می شود و عقل سلیم چنین می انگارد که بدین سبب هیچ جنبنده ای از ان نیاشامد در خنکای آن نیاساید مگر آنکه زان پس ملک الموت را ملاقات کند ، اما جنانچه خواهی دید در اینجا ماهیانی هست که سالیان دراز در سوراخ سمبه های آن منجمله چاه فرنگی و چاه پل شکسته و غیره روزگاری بس نیک و با حال دارند ، و نیز مرغکانی که این مکان را مامن خویش ساخته هر روز از این آب می نوشند و خم به ابرو نیاورند مگر شب هنگام که از بهر خواب . با این حساب اگر ما روزی چند قطعه از این مرغان و ماهیان بدام انداخته در ماهی تابه طبخ نموده و دود دل بدانها فرو نشانیم هم قوتشان در لاشمان خواهد نشست نیز شاید در آنده به جهت قوت فراوان این گوشت ترا فرزندی پدید آید تنومند تا عصایت شود به وقت زوال . علی ایحال آن دو دامی از بهر ماکیان و دامی از بهر ماهیان در بر و بحر بگستراندند و خود در کیم سایه جازی نشستند و چشم امید به در اقبال پر ( خیره ) نمودند . تا ساعتی بگذشت و صیاد پیر جهت قضای حاجت از کمینگاه بدر آمد و در پس سنگی فرو رفت در این هنگام به ناگاه نجوایی بشنید غیر از صدای آدمیان که وی را حضور دیوان و پریان رودخانه ترسی اندک پدید آورد لیکن بد ان جهت که وی از فلانیان می بود . رخت ترس از تن بدر آورده برای رویت صاحب صدا از پس سنگ سرک کشید . و در اینجا بود که بوالعجب چیزی در برابر دیدگان خود یافت . پس زبان بر دندان گزید تا بلکه آنچه می دید بر دیده به عقل تثبیت کند . در میان آب کاسه پشتی پیر ، سنگین پشت را بر سنگی کشیده بود و با فاتولکی
( نوعی کبوتر ) تشنه و زخم خورده نجوا می کرد . کاسه پشت : سالها پیش با یار خود در پایین دست این رود آنجا که آخورخوش نام  داشت می زیستم در آن سالها آدمیانی بودند که به کنار برکه ما می آمدند و می نوشیدند و بسبب آنچه نوشیده بودند ساعتی شاد بودند و در آخر هم هر آنچه توشه با خود داشتند و می شکستند و غمگین و خسته رهسپار می شدند . روزی برای یافتن ریشه گلی زیبا برای تقدیم به جفت خود از برکه دور گشتم که ای کاش باله هایم می شکستن و نمی رفتم چرا که در بازگشت آب رود خونین و رود دلم را پخش و پاشیده بر سنگی یافتم در حالی که کاسه اش بدست نامحرمان می غلتید . از انجا بود که بار سفر بر بسته موطنم را با همه خاطرات دلدار گذاشته ترک دیار نمودم تا پس از مدتها طی طریق بدین دیار رسیدم و سالهاست که تنها و بی یار و همنشین در میان این چاه که آدمیان آن را چاه فرنگی می نامند صبح تار را به شب تیره وصل می نمایم . حال تو که پرنده ای تیز پر می باشی و از آسمان بر خاک و احوال روزگار و مردمانش نظاره می کنی بر من آنچه دیده ای فاش گوی که از قدیم گفته اند : تا میان تخم هستی از غم دوران چه باک      واله خوش باش چون روزی برندت سوی لاک فاتولک : ای کاسه پشت مفلوک بخت برگشته می دانم که تو را در این سالها الام بسیار در بدل نشسته است چنانکه که سبوی اشکت لحظه لحظه همچون کاسه گدایان ساکن بر روی پل فاضلاب مرکز شهر پر می شود ، البت این یکی از اشک و آه دل عاشق دلمرده و آن یکی از نای جیب مردمان ساده و بی نوا . حال تو نیز بشنو احوال مرا که این نیز خود فرشی است باقته شده بر تمدار دل خونین من : دو سال پیش پدر و مادرم در کنار میدانی و میان سایه سار درختچه روئیده در بلواری از خیابانهای شهر یکدیگر را دیدند و پسندیدند و همان جا لانه ای از بهر خود ساختند و زیستن آغاز نمودند . اما از انجا که دست تقدیر سرنوشت دیگری را برای آنها رغم زده بود درست زمانی که فرزندانشان بدنیا آمدند در یک بعد از ظهر شوم درب منزلی در شهر باز ماند و گاوان تنومند نژدی و بزهای افغانی که بوی علف بلوار آنها را مست کرده بود به خیابان سرازیر شدند و انچه آدمیان بی نوای دیگر طی روزها و ماه کاشته و آبیاری کرده بودند در طرفه العینی توسط آن گاوهای بیخیال و بزان ایستاده بر دو پای عقب روف و روب شد ، منجمله درختچه کوچک مسکن ما که گاوی بدان کتیه داد و آن را در هم کوفت و شکست و پدر تنها توانست یکی از ما را نجات دهد و آن من بودم و دیگر فرزند را که مادر می خواست از این مهلکه برهاند با خود وی در اتصال سیمهای برق لابلای شاخه های درخت درگشتند . خلاصه پدر در هر صورت مرا از آنجا دور نمود و خود برای نجات معشوق و فرزندش به محل حادثه بازگشت و بعد ها شنیدم تا روزها نمی توانست به جسد مادرم نزدیک شود چرا که سیمها اتصال بود و کسی بداد پدر نرسید تا سیمها را رها کند تا جسد که با بدنی در هم شکسته در میان سیمهای برق دار مرده بود بدست آید . اما در نهایت در ظلمات شبی غمگیم باد بدن دلدار پدر را از روی درخت بذری افکند اما به روایت پدر ؛ همین که می خواستم خود را به او برسانم و اشک جانکاه بر جسدش بریزم دیدم هف ، هش ده سگ ولگرد شب رو چون تیر از چله کمان رهیده از راه رسیدند و جسد یار دریدند ، سگان ولگردی که شبها تا سحر سر تا سر خیابانها شهر شاد و شنگول از وفور اغذیه و اشربه طی می کنند ، اینک طعمه خود به دندانگرفته دور شدند و این پدر بود بر شاخه ای حیران و خیره به گرد پای سگان ولگرد . چه بگویم ای رفیق زار من پس پدر انچه توانست مرا دانه داد تا توانمند گشتم و خود فرتوت.پس از آن من نیز که می خواستم عصای دوران فرسودگی پدر باشم او را به محلی در زیر سقف پلی سینا نام بردم که آدمیان جهت تخمگذاری ما پرندگان ساخته اند و مدتی است خانه سالمندان پرندگان پیر است . و با خاطری آسوده او را انجا ساکن نمودم . چرا که گویند سالهاست این پل نیمه کاره مانده و سالیانی دیگر نیز شاید در وعده و وعید نمیه کاره بماند . پس جای پدر در انجا امن خواهد بود . پس با خیال راحت خود از پدر حلالیت طلبیده و در جستجوی اقبال بدینجا رهسپار گشتم . صیاد پیر که قضای حاجت را فراموش کرده و محزون به گفتگوی این ددان گوش می داد بی صدا نزد یار خود بازگشت و گفت زود دام برچین ، آن رفیق عذب وی را گفت از چه دام برچینم ، صیاد پیر او را گفت : اگر صید ما در خشکی این فاتولک مادر مرده و این کاسه پشت فرتوت است که دیگر حکایت ماهیان شناور در این آب چیزی خواهد بود که مرا یارای شنیدن آن نیست و ما را به همان که چون گذشته از بهر عملگی فلکه را پاتوق کنیم و مرغان عریان و ماهیان آماده بریان را از پشت ویترین حجره ها نظاره کنیم و پون بوی آن نیز همراه با بوی سبزیجات و فاضلاب جاری در سطح بازار میوه فروشان شامه ما را خواهد نواخت تا اینکه خود بخانه برسانیم و نان خشکی آغشته به دوغ گردانیم .  

 



دنبالک ها: اندر حکایت فاتولک وکاسه پشت 

دوگدا

نوشته شده توسط :البرز محبی
شنبه 8 خرداد 1389-11:42 ق.ظ

     دو گدا

    دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.

     یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست.

پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟
* گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه


آهنگری که روحش راوقف خدا کرده بود

نوشته شده توسط :البرز محبی
شنبه 8 خرداد 1389-11:40 ق.ظ

        آهنگری که روحش را وقف خدا کرده بود
       آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :

«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن».



راز خوشبختی

نوشته شده توسط :البرز محبی
جمعه 7 خرداد 1389-11:37 ق.ظ

 راز خوشبختی

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.

یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد.

مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:

روز شما به ‌خیر. مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."

پس مرد فاضل گفت: "خداوند تو را خوشبخت کند."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام."

تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: "همیشه خوشحال باشید."

مرد فقیر پاسخ داد: "هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام."

مرد فاضل گفت: "هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید."

مرد فقیر گفت: " با خوشحالی این‌کار را می‌کنم. تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام.

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند.

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است."



خرید شوهر

نوشته شده توسط :البرز محبی
پنجشنبه 6 خرداد 1389-11:34 ق.ظ

      

خرید شوهر
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”

پس به طبقه ی بالایی رفتند…

در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”

دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”

دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…

طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”

پس به طبقه ی پنجم رفتند…

آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”
------------ --------- --------- -------



تو همانی که می اندیشی

نوشته شده توسط :البرز محبی
چهارشنبه 5 خرداد 1389-11:31 ق.ظ

كوه بلندی بود كه لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یك روز زلزله ای كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه یكی از تخم ها از دامنه كوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید كه پر از مرغ و خروس بود.

 


مرغ و خروس ها می دانستند كه باید از این تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نكشید كه جوجه عقاب باور كرد كه چیزی جز یك جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد كه تو بیش از این هستی. تا این كه یك روز كه داشت در مزرعه بازی می كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می كردند. عقاب آهی كشید و گفت ای كاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز كنم.

مرغ و خروس ها شروع كردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یك خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش كه در آسمان پرواز می كردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع كه عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند كه رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم كم كم باور كرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فكر نكرد و مانند یك خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی كه می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی كه تو یك عقابی به دنبال
  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فكر نكن



سه پندلقمان به پسرش

نوشته شده توسط :البرز محبی
دوشنبه 3 خرداد 1389-11:36 ق.ظ

      سه پند لقمان به پسرش


روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox